تبلیغات
زندگی یعنی عشق٬ خنده٬ شادی - پست های عشقولانه
سیب ... عشقولانه ,
تو به من خندیدی
و ندانستی که من چگونه سیب را از خانه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب دندان زده را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
....
و تو رفتی
و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام های تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق

[از بلاگ هانیه]

2نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 05:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

دل بردی از من به یغما ... عشقولانه ,
دل بردی از من به یغما
ای ترک غارتگر من
...
دیدی چه آوردی ای دوست
از دست دل بر سر من؟
...
دیدی چه آوردی ای دوست
از دست دل بر سر من؟
...
عشق تو در دل نهان شد
دل زار و تن ناتوان شد
...
رفتی چو تیر وکمان شد
از بار غم پیکر من
...
می سوزم از اشتیاقت
در آتشم از فراغت
...
کانون من، سینه من
سودای من، آذر من
...
بار غم عشق او را
گردون نیارد تحمل
...
چون می تواند کشیدن
این پیکر لاغر من؟
...
اول دلم را صفا داد
آیینه ام را جلا داد
...
آخر به باد فنا داد
عشق تو خاکستر من

عشق تو.....خاکستر من


[از بلاگ ابوذر]


2نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 01:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 01:01 ق.ظ

در مدح عشق!!!!!! ... عشقولانه ,

عشق در نرسیدن است. با وصال، عشق می میرد

shahid chamran:
elahi be har ke del bastam delam ra shekasti delam ra gosasti be man fahmandi ke joz to asheghe kas nabasham va joz to rahe kas napuyam 

2نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین 1386 ساعت 01:03 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

... عشقولانه ,

سلام سلام.هر وقت می آم سر می زنم به این جا دلم برای خودم کباب می خواد

مگه من چه گناهی کردم که هیچس منو دوس نداره اااااااا من مامانمو می خوام

خوب دیگه چه خبرا؟     و اما مطلب......هر چند شما که نمیخونین

امروز و فردا



امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ... / امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ... / امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ... / امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ... / امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ... / امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...
امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ... / امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...
امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ... / امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ... / امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...


2نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر 1385 ساعت 06:11 ق.ظ توسط حمیده   نظر شما ()
ویرایش شده در جمعه 1 دی 1385 ساعت 08:12 ق.ظ

مطلب پایینی ... عشقولانه ,

این مال مطلب پایین بود


2نوشته شده در جمعه 3 آذر 1385 ساعت 08:11 ق.ظ توسط حمیده   نظر شما ()
ویرایش شده در جمعه 1 دی 1385 ساعت 08:12 ق.ظ

خدایا ... عشقولانه ,
خدایا کاری کن که مردنم برای تو باشد...
**

می خواهم نگاهت را نقاشی کنم یا حداقل طرحی از چهره ی زیبایت بزنم اما توان ندارم

می خواهم بنویسم از عشق تو مهربانی تو پاکی دستان تو اما توان ندارم

می خواهم برای تو فقط برای تو زمستان را رنگ بزنم و پاییز را از رنگ جدایی بزدایم اما توان ندارم

می خواهم زمان را نه همه ی دقایق را بلکه فقط لحظه های عاشقانه را نگه دارم برای همیشه اما توان...

آه خدای من !

می ترسم می ترسم ازچشمان گیرایش از حرف های دلربایش و از محبت های بی کرانش اما چه ترس شیرینی است...

و عجب که عشق گرچه جان فرساست گرچه قلب را می گیرد و مغز را نابود می کند گر چه تمام وجود عاشق را احساس می کند گرچه آخرش نابودی است اما چه زیباست.

از خودم تعجب می کنم عاشق نشدم اما می دانم عشق چیست با این ماورای احساس بیگانه نیستم شاید عاشق شدم و خود نمی دانم اما نه هنوز مانده که عاشق شوم ... من هنوز راز و نیازم را به درگاه پروردگار به جا نیاورده ام چگونه می شود عاشق بود اما مکلف نبود...

خدایا! چه چیز در اوج است در آن بالا بالاها... در زیادی ها و فراوانی ها چه چیزی است که این همه طرفدار دارد . لباس گران کفش گران ماشین و خانه های بزرگ و مجلل خدایا اینها برای چیست ؟ گمراهم می کنند مرا از تو دور می کنند هدفم را ناپاک می کنند ایمانم را از اخلاص خارج میکنند . خدایا این زیادی ها مرا به جنگ وا می دارند مرا به کشتن و کشته شدن وا میدارد

آه خدایا ! من می میرم اما برای چه ؟ برای پول ؟ برای انتقام ؟ و شاید بخاطر اینکه فقط مرده باشم.

خدایا از تو خواهشی دارم _ پاک و خالصانه به دور از هر گونه رنگ و ریا به دورازمادیات _ خدایا کاری کن که مردنم برای تو باشد...

2نوشته شده در جمعه 3 آذر 1385 ساعت 08:11 ق.ظ توسط حمیده   نظر شما ()
ویرایش شده در جمعه 1 دی 1385 ساعت 08:12 ق.ظ

خوش به حال آسمون ... عشقولانه ,

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره، بی بهونه میباره.... به کسی توجه نمیکنه.... از کسی خجالت نمیکشه.... میباره و میباره و.... اینقدر میباره تا آبی شه... آفتابی شه...!!! کاش... کاش میشد مثل آسمون بود..... کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی..... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

بارون

آفتابی


2نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1385 ساعت 05:10 ق.ظ توسط حمیده   نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 ساعت 11:11 ق.ظ

baran ... عشقولانه ,

یعنی این جا این قدر بده كه هیچ كس نمیاد نظر بده.

* دلتنگ باران *

باران

دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای

زمستان......

در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از

درد دل است!

نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو

بگویم....

بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها از دلتنگی

ها رها شوم....

اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با

قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی....

اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار

تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته

است و خسته است......

اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی

غروب و باران را دارم.....

کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز

در کنار آن دو باشد.......

اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،

چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......

باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی

شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......


2نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1385 ساعت 05:10 ق.ظ توسط حمیده   نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 ساعت 11:11 ق.ظ

عشق زیباست......!!!! ... عشقولانه ,

دختری به مادر گفت


مادرم عشق چیست؟


مادرش اندکی رفت به فگر گفت با نگاهی چر مهـــــــر


دخترم


عشق فریاد شقایق هاست.


عشق بازگشت پرستوهاست


عشق نوید تداوم هاست


مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست


عشق عروس حجله تنهایی انسانهاست


عشق سرخی گونه های آدمی رسواست


دخترم تو چه می دانی


عشق لذت انسان بودن است


تو نمی دانی، عشق نغمه های فلب قناری هاست


راستی


دخترم تو چرا پرسیدی؟


دخترک با گونه های سرخ


با کمی لبخند


گفت آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه


گفت:دوستت دارم


بی درنگ


مدر یاد بی مهری شوهر افتاد


یاد آن سیلی سرخ


یاد آن عشق حقیر


یاد آن قلب بی مهر و وفا


گفت: دخترم


عشق سرابی در دل دریاست.


2نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر 1385 ساعت 12:10 ب.ظ توسط حمیده   نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 ساعت 11:11 ق.ظ

گاهی واقعاْ شاد بودن سخته! ... عشقولانه ,

روزگار سیاه و سفید است
سفیدی امیدم می دهد و سیاهی ها توان
به امید سفیدی ها سیاهی را تحمل می كنم
                   
                                 خبری از رنگ نیست
                                            خبری از سبز نیست
                                                         آسمان آبی نیست
حلقه زرد اما
قرمزم را می فشارد تنگ تنگ
قرمزم آرام باش
    سبز و آبی در راه
         خسته اما پایدار
               سوی تو می آیند
شاید  امروز
                    فردا
                               سال دگر
                                                 شاید هرگز
بخند
  آرام باش
        قرمز باش

              

سلام! مدت هابود که نیومده بودم!

دلم واسه اینجا تنگیده بود!

آخه واقعاْ گاهی نمی شه شاد بود٬ خندید٬ و با تنهایی ها کنار اومد!

این وبلاگو باز کردم تا همیشه از خوشی ها بگم! شاد باشم و سر مست از عطر زندگی. سر مست از روح شادی که در وجود همه ی ماست٬ و همیشه شکر گذار نعمت های خدایی که در های شادی رو به روی ما باز گذاشته ولی ما باز هم با کفران به دنبال غم ها می ریم!!!!

اما این چند وقت در زیر پوست خودم گم شدم و گاهی شادی هام اونقدر کوتاه می شه که خودم هم نمی فهمم چی شد!

روزی با نهایت شادی سپری می شه! اما این شادی زیاد طول نمی کشه! چون دوباره می بینمش! گاهی خودشو گاهی شبیهشو و گاهی هم فقط غم و غصه شو!!! از خدا می خوام که تا ابد فراموشش کنم! اما فرداش دوباره با غم و غصه ش بیدار می شم و باز هم از خدا می خوام که فراموشش کنم!

مگه من چقدر اونو عذاب دادم که مستحق این عذابم؟؟؟

اصلاْ بی خیال

باز هم مث روزای گذشته می ریم تو نخ بی خیالی و زندگی رو همون شهد زیبایی می بینیم که خدا همون روز اول خلقت قبل از خود نمایی شیطان به ما داد!

خدایا از تمام نعمت هایی که به من دادی و ندادی ممنونم!

می دونم که این هم یه آزمایشه برای من!!!

پس کمکم کن!


2نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور 1385 ساعت 06:09 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 ساعت 12:11 ب.ظ

صفحات :
1 2