
[از بلاگ ابوذر]
عشق در نرسیدن است. با وصال، عشق می میرد
سلام سلام.هر وقت می آم سر می زنم به این جا دلم برای خودم کباب می خواد
مگه من چه گناهی کردم که هیچس منو دوس نداره
اااااااا من مامانمو می خوام
خوب دیگه چه خبرا؟
و اما مطلب......هر چند شما که نمیخونین
امروز و فردا
امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ... / امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ... / امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ... / امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ... / امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ... / امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...
امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ... / امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...
امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ... / امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ... / امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...
این مال مطلب پایین بود
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره، بی بهونه میباره.... به کسی توجه نمیکنه.... از کسی خجالت نمیکشه.... میباره و میباره و.... اینقدر میباره تا آبی شه... آفتابی شه...!!! کاش... کاش میشد مثل آسمون بود..... کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی..... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده


یعنی این جا این قدر بده كه هیچ كس نمیاد نظر بده.
* دلتنگ باران *

دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای
زمستان......
در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از
درد دل است!
نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو
بگویم....
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها از دلتنگی
ها رها شوم....
اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با
قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی....
اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار
تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته
است و خسته است......
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی
غروب و باران را دارم.....
کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز
در کنار آن دو باشد.......
اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،
چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی
شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......
دختری به مادر گفت
مادرم عشق چیست؟
مادرش اندکی رفت به فگر گفت با نگاهی چر مهـــــــر
دخترم
عشق فریاد شقایق هاست.
عشق بازگشت پرستوهاست
عشق نوید تداوم هاست
مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست
عشق عروس حجله تنهایی انسانهاست
عشق سرخی گونه های آدمی رسواست
دخترم تو چه می دانی
عشق لذت انسان بودن است
تو نمی دانی، عشق نغمه های فلب قناری هاست
راستی
دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ
با کمی لبخند
گفت آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه
گفت:دوستت دارم
بی درنگ
مدر یاد بی مهری شوهر افتاد
یاد آن سیلی سرخ
یاد آن عشق حقیر
یاد آن قلب بی مهر و وفا
گفت: دخترم
عشق سرابی در دل دریاست.

روزگار سیاه و سفید است
سفیدی امیدم می دهد و سیاهی ها توان
به امید سفیدی ها سیاهی را تحمل می كنم
خبری از رنگ نیست
خبری از سبز نیست
آسمان آبی نیست
حلقه زرد اما
قرمزم را می فشارد تنگ تنگ
قرمزم آرام باش
سبز و آبی در راه
خسته اما پایدار
سوی تو می آیند
شاید امروز
فردا
سال دگر
شاید هرگز
بخند
آرام باش
قرمز باش
سلام! مدت هابود که نیومده بودم!
دلم واسه اینجا تنگیده بود!
آخه واقعاْ گاهی نمی شه شاد بود٬ خندید٬ و با تنهایی ها کنار اومد!
این وبلاگو باز کردم تا همیشه از خوشی ها بگم! شاد باشم و سر مست از عطر زندگی. سر مست از روح شادی که در وجود همه ی ماست٬ و همیشه شکر گذار نعمت های خدایی که در های شادی رو به روی ما باز گذاشته ولی ما باز هم با کفران به دنبال غم ها می ریم!!!!
اما این چند وقت در زیر پوست خودم گم شدم و گاهی شادی هام اونقدر کوتاه می شه که خودم هم نمی فهمم چی شد!
روزی با نهایت شادی سپری می شه! اما این شادی زیاد طول نمی کشه! چون دوباره می بینمش! گاهی خودشو گاهی شبیهشو و گاهی هم فقط غم و غصه شو!!! از خدا می خوام که تا ابد فراموشش کنم! اما فرداش دوباره با غم و غصه ش بیدار می شم و باز هم از خدا می خوام که فراموشش کنم!
مگه من چقدر اونو عذاب دادم که مستحق این عذابم؟؟؟
اصلاْ بی خیال
باز هم مث روزای گذشته می ریم تو نخ بی خیالی و زندگی رو همون شهد زیبایی می بینیم که خدا همون روز اول خلقت قبل از خود نمایی شیطان به ما داد!
خدایا از تمام نعمت هایی که به من دادی و ندادی ممنونم!
می دونم که این هم یه آزمایشه برای من!!!
پس کمکم کن!